|
نوشته های شخصی
|
بیشتر از اونی که فکرشو بکنی
حتی جرات نمیکنم به خاطرات فکر کنم
با هر تلنگر اشکام سرازیر میشه!
از اشکام میترسم با هر اشک یه حجم بزرگی از خاطره میان و میرن
سرم درد میگیره چشمام تار میشن!
من با خودم لج کردم بفهم منو!
بعد از كلي منتظر موندن براي ازمون استخدامي تامين اجتماعي !بطور اتفاقي از يكي از دوستام فهميدم كه ازمون در فلان روز برگزار ميشه!
دردسرتون ندم با سرعت وصف نشدني خودمو به بانك رسوندم تا فيش امتحان رو واريز كنم!(مبلغ واريزي 20000 تومن)
فرداي اونروز رفتم تو سايت براي ثبت نام!اما چه ثبت نامي!تمام قسمت ها رو پر كدم!رسيدم به شهر محل خدمت
كه تهران تو اون شهرا وجود نداشت!اخه كلاهبردارا مردم ازارا !اخه چرا!ميدونين چند نفر اين پول رو واريز كردن به حساب اون سازمان!
دزدي قشنگي بود!افسوس
تا اینکه مامان خودش دست به کار شد و برام پخت!همه خانواده میرفتن سر قابلمه و دعا میکردن!
بهم گفتن بیا دعا کن!وقتی رفتم سرقابلمه تا هم بزنم فقط گفتم خدایا...
چند لحظه فکر کردم ...به خودم گفتم من تو این روزا از خدام چی بخوام!من که خیلی از ارزوهام نقش بر اب شده!
از شیشه اشپزخونه به اسمون نگاه کردم!گفتم خدایا منو به حال خودم وانذار! بهم یه صبری بده تا اتفاقات این چند سال رو فراموش کنم!زندگیمو سرشار از شادی کن!